با تو سخنان بی زبان خواهم گفت

اگه حال  دلم خوبه،

سکوتم معجزه کرده!!

وگرنه خوب میدونم،

که درد از هر طرف درده......

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹

 

سلام ، سلام حتی اگه اینجارو نمیخونید..انقدر همه تون رو دوست دارم که حتی اگه نباشید دلم میخواد هر چند وقت یکبار بهتون سلام بدم..

 

نمازو روزه هاتون قبول..🌼

 

هوای حال دلتون چطوره؟ انشالله برای همه تون بر وفق مرادتون باشه ..همون هوایی باشه که دوسش دارین..

 

اگه بگم امروز اومدم اینجا که پست بذارم سوگواری کنم واسه تعطیلی یاهو مسنجر دروغ نگفتم😔

انگار یه چیز بزرگ ..ازم کنده شد..هعییی..

دلتنگ دلتنگیام میشم..

نوشته شده در ۱۳٩٥/۳/٢٧ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط ندا نظرات () |

من هنوز یواشکی خواب تو را میبینم

یواشکی نگاهت میکنم

صدایت میکنم...

بین خودمان بماند

من هنوز یواشکی

دوستت دارم...!!

 

پی نوشت: بعد  مدتها اومدم نوشتم..بخاطر یه دوست که احیانا تنها مخاطب وبلاگم در حال حاضر خودشه!

دلتنگ اینجام، دلتنگ روزهای گذشته، ولی میگن دلتنگی بخشی از دل کندن..دل بسته اینجا بودم که دلتگش میشم..

مرسی دوستم  که هولم دادی برای نوشتن..

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/٢٤ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط ندا نظرات () |

سلام..نه تنبلی کردم نه هیچ چیز دیگه فقط نشد که بنویسم..:( 

البته میدونم جز باران و سپیده و شاید آقای نجف آبادی کس دیگه ای پستمو نمیخونه.اما خب خیلی برام مهمه همین که شماها دنبالم میکنید..خب چون به روز ننوشتم و الانم نمیتونم همه رو جز به جز تعریف کنم بهتره دسته بندی کنم.

اگه بخوام اول از همه از تفریحات و سرگرمیام این مدت بگم که بیشتر مربوط به جمع های دوستانمون بود.اول از همه که یه شب که مریم شوهر نبود رفتم خونشون.خواهرشوهرشم بود که ازقبل باهاش دوست شدم اما خب بازم خیلی راحت نیستیم باهاش ولی شب خوبی بود من کلی تنقلات برده بودم هوام سرد بود تو راه هوس پیراشکی کردم خریدم.جالب اینجاس که هم من هم مریم تو کم مود کم خوری بودیم ولی اون شب تا جا داشت خوردیم😊فیلم شهرزادم تا دوقسمتشو دیدیم من همینجور یه جاهاش اشکم میومد که مریم دیگه قسمت سومش رو نذاشت.بعدم تیکه فیلمای عروسیش رو گذاشت و شروع به تحلیل کردیم.بعد اونم عکسای قدیمیمون رو آورد دیدیم.جالب بود بخصوص که تو این چند سال چقد قیافه هامون عوض شده.ساعت دوازده خوابیدیم و صبحم هفت بیدارشدیم من اول با مریم رفتم اداره شون اونجا صبحونه خوردیم بعد رفتم اداره.کلا شب خوبی بود.

جای دیگه ای هم این مدت رفتیم یه روز ظهر زود تعطیل کردیم و من و مریم و دخترداییم رفتیم اکبرجوجه..موقع ناهار بیشتر دردودل کردیم اما بعدش  کلی خندیدیم بخصوص که یه تاکسی پیکان نارنجی برامون ایستاد و وقتی سوارشدیم دیدیم با یه پتوی بدرنگ صندلیهاشو روکش کرده کلی خندیدیم انقدری که نزدیک بود مارو رانندهه پیاده کنه.اون روزم خوب بود بخصوص که خیلی وقتی بود اکبرجوجه نخورده بودم.اکبرجوجه تقلبیش خیلی زیاده و حتی شاید بعضی جاها خوشمزه هم باشه اما اصلش اونایی که علامت مخصوص خودشون رو سردرشونه و حتما باید به اسم برادران کلبادی باشه.رئیس قبلی اداره مون یکی از همین کلبادی ها بود که صاحب یکی از شعباتش بود و الان برادرش همچنان همکارمونه.

فرداشم من و مریم رفتیم خونه نسیم.من بیشتر با آوین دخترنسیم بازی میکردم.میذاشتمش رو پام .میخوابوندمش ..میخندوندمش..خلاصه حسابی سرگرمم کرده بود.مریم میگفت ندا تو چقد خوب بچه داری بلدی.😊نسیم و مریم از مسائل زندگی متاهلی میگفتن.من تا حدودی حوصله داشتم یه جاهاش از حوصله ام خارج بود چون حرف مشترکی تو این خصوص باهاشون نداشتم برای همین پامیشدم میرفتم کارای نسیم رو میرسیدم و وسیله هاشو براش جابه جا میکردم..تا آوین خوابید و من و مریم هم اومدیم خونه.

سه شنبه این هفته هم که تعطیل بود به مریم و یلدا گفتم عصرش بیان.همون اول که اومدن رفتیم تو باغ کنار خونمون که کلیدش رو داریم..درختا خیلی خوشگل بودن..نرگس ها هم دراومده بودن کلی عکس گرفتیم.بعدم یکم همونجا حرف زدیم و برگشتیم خونمون.از هردری صحبت کردیم.یچیزی که خیلی ذهنمو مشغول کرده بود این بود که یلدا تعریف کرد پسری که چندسال پیش تو زندگیش بوده و الان زن گرفته یه ماه پیش بهش زنگ زده.یلدا میگفت اول نمیدونستم کیه بعد که متوجه شدم خیلی رسمی صحبت کردم و بعدم ازدواجشو تبریک گفتم.اما پسره بهش برخورده که چرا ازدواجمو یادآوری کردی و...!!! کاملا مشخص بود که چرا زنگ زده..من موندم اگه این پسرا انقد تنوع طلبن و نمیتونن متعهد باشن چرا ازدواج میکنن؟!! 

این پنجشنبه شاید با بچه ها بریم خونه مریم..فعلا معلوم نیست.

از همون روز که بچه ها پیشم بودن دندون درد گرفتم.همون دندونی هم که پر کرده بودم.انقدری درد میکنه که تمام لثه ام و دندونای ردیف بالا و پایینم هم درد میکنن.خیلی اذیتم اینطوری.حوصله دکتر رفتنم ندارم البته بیشترش واسه اینکه قسط عقب افتاده داشتم و بدهکارم بودم.دیگه الان خالی شدم.فعلا با مسکن اینا آرومش  میکنم.تا بعد برم پیش یه دکتر خوب.بدیش اینه همونی که پر مثلا درمونش کردم انقد بازی درآورده.

اداره هم خوبه.هرچند کسل کنندست اما خلوت شده.میشه یه وقتایی نفسی کشید.البته من سعی میکنم فضارو از اون یکنواختیش در بیارم.یه باجه پست تو حیاط اداره چندماهیه دایر شده که با چندتا از دخترای اونجا اوکی شدم.یکیشون متاهله و مث من آروم شیطونی میکنه😊یکی دیگشونم مشهدیه با لهجه مشهدیا حرف میزنه بعد ما کلی باهاش شوخی میکنیم.اون متاهله که من رو میبینه کلا غش میکنه از خنده میگه از بس خندوندیم تا میبینمت خنده ام میگیره.از این بابت خوشحالم و خدارو شکر میکنم که با وجود اینکه خیلی دلتنگیها و ناراحتیها و .... دارم میتونم خیلیارو بخندونم و اینکه غمم فقط مال خودمه و تو خلوت خودم.هیچکیم نمیدونه تو دلم چی میگذره..... از داشتن این قدرت خوشحالم.هرچند بابتش خیلی چیزا دیدم و کشیدم ..ولی بازم شکر..😊

 

بچه ها آدرس اینستام neda_n_ dهستش.اگه اینستا دارین خواستین بیاین اونجا هم منو بخونید...البته قبلش بهم بگید که بدونم شمایید تا ادتون کنم..

چه هوای بارونیم داره میباره...

به قول مولانا:

در این سرما و باران یار خوشتر....

اصن مگه میشه بدون شعر نفس کشید..میشه من بدون شعر نفس بکشم؟!!

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۱٤ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ توسط ندا نظرات () |

سلام به دوستام..به دوستای مهربونی که این مدت احوالپرسم بودن..هرچند تعدادتون زیاد نیست ولی خیلی برام ارزش دارین..مرسی که هستین.

بعد پست قبلیم،مراسم اربعین داشتیم.خوب بود.مثل هرسال شلوغ شده بود.اما با آرامش همه چیز برگزار شد خداروشکر.جاتون خالی آش هم خیلی خوشمزه و خوب شده بود.برای همه تونم دعا کردم.پنجشنبه اش رو رفتم اداره.با اینکه مامانم گفته بود مرخصی بگیرو نرو اما رفتم.خودمم دوس داشتم بمونم خونه ولی کار عقب افتاده داشتم.که اتفاقا تونستم همون روز انجامش بدم.بعدم پنجشنبه ها چون ادم زودتر تعطیل میشه اداره خیلی سخت نمیگذره.ناهارشم خواهرم اینا و برادرم اینا بودن خونمون.اون روزام گذشت..فقط گذشت،همین!شنبه هم که رفتم سرکار یه مشکلی برای دخترداییم پیش اومده بود که خیلی ناراحتش بودم.اون هفته کلا درگیر این بودم که کمکش کنم از اون وضعیت در بیاد و البته چیزی که بهش کمک کرد منطقی بودن خودش بود.سعی کرد احساسی تصمیم نگیره.اون مدت هم همش با تعجب ازم میپرسید که ندا تو چجوری انقدر احسلسی هستی..چیزی که خودمم حالا از خودم میپرسم ..

دوستم،نسیم تولدش پنجشنبه بود اما از اونجایی که یلدا تهران بود گذاشتیم برای دوشنبه.شب قبلش با خواهرم و شوهرش و نسیم رفتیم پیش همون پسری که بهمون رژیم داده بود.نسیم خیلی لاغره رفتیم که ازش برای نسیم رژیم اضافه شدن وزن بگیریم که اونم گفت با توجه به اینکه فعلا دختر نسیم نوزاده باید بذاریم تا شش ماهش شه بعد.فردا صبحشم رفتم اداره مریم اینا و صبحانه رو پیشش بودم.تجربه خوبی بود و خیلی لذت بردیم.ساعت نه رفتم سرکار.از شب قبلش هماهنگ کرده بودم که یه ساعت دیرتر میرم.ظهرم سریع آماده شدم که مریم و علی اومدن دنبالم.یلدا هم با خواهرش و خواهرزاده اش اومده بود.اونقدری کع تولد یلدا شیطونی کردیم و خوش گذشت اینبار بیشتر به حرف زدن گذشت.غروبم زود برگشتیم.منم سخت در انتظار تعطیلات اخر هفته بودم.با اینکه برادرم میخواست بره مشهد و طبیعتا کار مغازه میوفتاد رو دوش ما ،اما بازم خوشحال و منتظر بودم.مغازه رو بیشتر مامانم گردوند.فقط من یه تایمایی میرفتم کمکش.دیگه سوپرمارکت داری رو بلد شدم:)))

دوستم طروات،از دوستای دوره دانشگاهم خبر داد که بعد مدتها داره میاد شمال.ما اصولا وقتی میاد برنامه بیرون زیاد میذاریم یا حداقل حتما ناهار یا شامی رو با هم هستیم اما از اونجایی که اینبار همه سرشون شلوغ بود تصمیم گرفتیم عصر جمعه بریم کافه.اما پنجشنبه آخرای شبش یه سری حرفا بین من با دونفر به طور جداگانه پیش اومد که حسابی به همم ریخت.یکیشون دوستم بود.تا نصف شب بیدار بودم.صبحم بیدارشدم رفتم مغازه.خیلی ناراحت بودم.اما خودمو کنترل کردم و عصر حسابی با بچه ها گفتم و خندیدم.تا تونستم مسخره بازی درآوردم و شوخی کردم.کافه ای هم که رفتیم جدید بود اما همه چیزش بیخود و بی کیفیت بود.اصلا دوسش نداشتم.جوشم جالب نبود.موقع حساب کردن هم طراوت که خیلی سخنوره رفت و انتقاداش رو گفت.شبم مریم و شوهرش رسوندنم خونه.شنبه برادرم تماس گرفت که بلیط عصر گیرشون اومده.اینطوری شد که اون روز هم مغازه بودیم.دوشنبه تولدش بود.ولی تصیم گرفتیم یکشنبه براش یه جشن کوچولو بگیریم.صبح یکشنبه رسید که من همون وقتا رفتم اداره.ظهر هم با دختر داییم یه ساعتی زودتر تعطیل کردیم و زدیم بیرون..هوام سرد بود جاتون خالی پیراشکی داغ و خوشمزه ای خوردیم.وقتی رسیدم خونه سوغاتیمو برادرم بهم داد که بلوز بافت بود.پوشیدمش بهم میومد! شبش خواهرم اینا اومدن.خواهرم کیک پخت وآورد.بدنبود.کلی خندوندمشون.یکی از دوستام میگه ندا یکی ازویژگیهای مثبتت اینه قدرت خندوندن دیگران رو داری بدون اینکه کسی روبرنجونی.کاشکی واقعا اینطورباشم:)

دیروز اداره تنها بودم.همکارم رفته بودماموریت.خلوتم بود.اما خیلی بیحال بود.سردرد داشتم.گمونم بس که سرد بود اتاقمون اینطوری شد.همینکه رسیدم خونه دیدم مامانم افتاده و دوتا پتوم انداخته روش بازم میلرزه.کلی ترسیدم.نه که این روزا همش میگن آنفولانزا و اینچیزا افتاده.دیگه برای همین دلم شور افتاد.به زور قبول کرد که ببریمش بیمارستان.منم ناهار نخورده و لباس عوض نکرده باهاش رفتم.دکتر براش سرم وآمپول نوشت.هیچی دیگه تا غروب بیمارستان بودیم.اومدم خونه بیحاله بی حال بودم.ولی چون گشنه ام بود منتظر موندم شام آماده شه بخورم و بخوابم.سرشامم برادر بزرگم که برای کلاساش دیروز اومده بود چالوس شروع کرد به صحبت که چرا فلان خواستگارت رو با این همه اصرار ندیده ردش کردی.بعدم از انسانیت گفت و از اینکه علتت چیه و ....منم فقط میخندیدم.میدونید گاهی یسری دلیل داری که خودتم نمیتونی براشون کلمه پیدا کنی واسه خودت بگی تا برای دیگران.حرفای برادرم رو قبول داشتم ولی از طرفیم تو کتم نمیرفت..خلاصه موبایلش زنگ خورد و منم راحت شدم.بعدم دوباره شوخی و خنده راه انداختم که حرفش پیش نیاد.ساعت یازده هم خوابم برد.با اینکه شب زود خوابیدم صبح به سختی بیدارشدم.اداره هم که شلوغ بود..افتضاح.حسابی خسته شدم...اما عصر نخوابیدم..خوابم نبرد:(

فعلا این روزامو نوشتم هرچند اتفاق قابل عرضی نداشت.اما گفتم بنویسم.به احترام شما دوستای همیشه مهربونم.

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢٥ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط ندا نظرات () |

سلام.سرقولم موندم اومدم.باوجود اینکه حالم دو سه روزه خوب نیست.اینبار دیگه میدونم حالم بده و میدونمم چرا.وقتی بدونی چرا حالت بده خیلی بهتره.

پنجشنبه عصر قرارشد با مریم و نسیم بریم خونه یلدااینا برای تولدش.واسه همین ظهر اجازه گرفتم که زودتر برم.میخواستم تو راه ساک کادو هم بگیرم.رفتم یه مغازه کتاب فروشی که اصولا هنیشه خریدامو ازونجا میکنم.فروشنده اش هم یه خانومیه که دوسش دارم.دوتا از ساک هارو انتخاب کردم بعلاوه دوتا کارت تبریک تولد.بعد یاد یه کارت تبریک تولد افتادیم که قبلترها ازش خریدم و برام یادآور روزایی بود که دلتنگم میکرد..بعد کلی صحبت کردیم.این شد که اون تایمی هم که گرفته بودم برای اینکه زودتر به کارم برسم اینطوری رفت.دیگه تا خونه رو تقریبا دویدم.خواهرم اینا و برادرم اینا خونمون بودن .همه داشتن ناهار میخوردن.من رفتم حموم.بعد اومدم عجله ای یچیزی خوردم.با مریم تماس گرفتم گفت دیگه کم کم آماده شم میان دنبالم.ساعت سه مریم و شوهرش اومدن دنبالم.بعدهم رفتیم دنبال نسیم.علی شوهر مریم هر آهنگی میذاشت من میگفتم واای این آهنگه..انقدر خندیدن بهم گفتن ندا کلا با همه آهنگا خاطره داره.دیگه رسیدیم .یلدا یه لباس خیلی خوشگل پوشیده بود.ماهم لباسامونو عوض کردیم و اولش شروع کردیم به عکس انداختن😊یعنی اون همه وقتی که اونجا بودیم بیشترش به عکس گذشت..دورهمیه خوبی بود.ساعت شش ونیم علی اومد دنبال مون اینبار خیلی تو راه خندیدیم انقدر که علی گفت مطمئنینن چیزی نخوردین؟!خیلی شنگول میزنن😊اول نسیم رو رسوندیم بعد هم منو.اون شب آخرشب بعدی داشتم.اما صبحش که بیدارشدم سعی کردم به حالم مسلط باشم.تاعصر تقریبا معمولی بودم اما غروب جمعه خیلی  دلگیر بود.شبشم یه چیزایی شنیدم که تا نصف شب نتونستم بخوابم.صبح که بیدارشدم لرز گرفته بودم.سرکارم رفتم حالم بدتر شد.دخترداییم برام چای آورد با یه شکلات خوردم.کاملا متوجه بودم که از ضعف اعصابه.ظهرم رسیدم خونه چند لقمه غذا خوردم و خوابیدم تا غروب .البته بینش از لرز بیدارشدم.این حالم تا غروب ادامه پیدا کرد وبعد اون بدترشد.شب هم خوابم نمیبرد.خلاصه خوابیدم صبح بیدارشدم یکم بهتربودم.امروز خیلی کارم زیاد بود وسط کار لرزم زیادشد.الانم که دارم مینویسم بهترم اما هنوز تو وجودم مونده.به قول دوستی دچار کسالت مسالت شدم😊

این هفته هم به رسم هرسال اربعین مراسم داریم.از فردا دیگه کارامون شروع میشه.بیادتون هستم و دعاتون میکنم.

خیلی دعام کنید.خیلی..

دلای همتون شاده شاد..تن همه تون سالمه سالم...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٩ساعت ۳:٥٤ ‎ق.ظ توسط ندا نظرات () |

سلام .

راستش نمیدونم باید چی بنویسم و از کجا بنویسم..این مدتی که ننوشتم گفتنی داشتم برای نوشتن اما الان واقعا نمیتونم این همه مدت رو منسجم شده براتون بنویسم..

حالم، حال قابل تعریفی نیست.نه به این معنی که بده..نه..کلا تعریفی براش ندارم.بین خوب بودن و عادی بودن و بد بودن گیجم..نمیدونم حالم چیه!!!

خب بگذریم.یکم از هوا بگم که واقعا حیفه ازش نگفتن..خیلی هوای خوبیه.یا بارونیه یا آفتابی و تمیز . آسمون آبی وخوشگل..تا میاد آفتابش از رنگ و رو بیوفته دوباره بارون میباره و دیگه میدونید هوای بعد بارون چجوریه و چقدر آفتابش دلچسبه..قلب

جای همتون خالی..

دیگه از چی بگم؟!!

اینجوری نمیشه .باید از این ببعد زودتر بیام بنویسم که بتونم از اتفاقهای همون روزام بگم..

فردام تولد دوستم یلداس میریم اونجا.البته امروز بود.اما ما فردا میریم پیشش.براش یه بلوز گپ گرفتم..خداکنه خوشش بیاد.هفته بعدترشم تولد دوستم نسیم..آذر ماه پر تولدیه:)

فعلا گفتنیه دیگه ای نیست..قول میدم زود به زود بیام بنویسم..

روزگارتون خوش..

گویند هوای فصل آزار خوش است

بوی گل و بانگ مرغ گلزار خوش است

ابریشم زیرو ناله زار خوش است

ای بیخبران این همه با یار خوش است..

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٤ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ توسط ندا نظرات () |

یک بار طعم عشق را چشیده ام

مزه تلخ قهوه سیاه میداد

تپش قلبم را تندکرد

بدن زنده ام را دیوانه

حواسم به هم ریخت و رفت...

 

هالینا پوشویاتوسکا

نوشته شده در ۱۳٩٤/۸/۳ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط ندا نظرات () |

سلام.خیلی وقته که ننوشتم.میتونم بگم دلیل اصلیش تنبلی بودی و دلیل فرعیش هنگ کامپیوترم!

حرف واسه نوشتن زیاد داشتم.نه که اتفاقای خیلی خاص افتاده باشه.اما موضوع واسه نوشتن زیاد بوده.مثل عروسی دوستم مریم،جابه جایی مغازه برادرم،بودن کنار دوستام و...

گاهی روزای خیلی ساد و خوبی بود گاهی هم خیلی غمگین و سخت گذشت.به هر حال شاد و غمگین باهم گذشت.

امروز  مثل تو فیلما محکم خوردم به در.هم صورتم و هم پام خورد به در و خیلی درد گرفت والبته ابرومم زخمی شد.خونش بعد یه ربع بند اومد اما دردش هنوز ادامه داره.الان من یک عدد ندای زخمی مجروح میباشمنیشخند

 وای اصلا نفهمیدم این دوروز تعطیلی چجوری گذشت.من الان نگران این نیستم که خوب تفریح نکرده باشم.نگران اینم که نکنه از این فرصت برای خوب خوابیدن استفاده نکرده باشم و از دستم در رفته باشه!!:))

مسئله قابل اهمیت دیگه که بنظرم نمیشه ازش صحبت نکرد کشته شدن زائرین در مناست.واقعا دلخراش و ناراحت کنندست.من حتی ثانیه ای فکر کردن بهش بهمم میریزه.جون و آبروی آدمها دوتا چیزیه که تو این زمونه از همه بی اهمیتره تو این دنیا.خدا خودش عدالت رو برقرار کنه انشالله.

امروز عصرم با دوستم یلدا رفتیم کافی شاپ.اینبار رفتیم تو باغش.و البته خوب بود.یلدا ماشینش رو عوض کرده میخواست شیرینی ماشینش رو بده :)

این پست رو گذاشتم صرفا جهته استارتی دوباره برای پستهای جدید. باشد که پستهای جدید رو با فاصله کمتری بذارم.

مرسی واقعا ازونایی که هنوز بهم سر میزنن.خیلی مهمین برام دوستای خوبم:)

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/٤ساعت ٤:٢٩ ‎ق.ظ توسط ندا نظرات () |

Design By : Mihantheme