انار سوخته...

انار سوخته ام من، دلِ مرا بچلان

نمک بریز و بنوش از دلِ تَرک تَرکم!

 

سلام:)   (که بهترین  کلمه است از نظر من)

دیروز صبح خیلی بد از خواب بیدار شدم.چون شب قبلش قبل از خواب بهم بد گذشت و البته به گریه گذشت.(گاهی میام ننویسم اینکه گریه کردم  چون همیشه گریه یه خانوم  نشانه ضعفش بوده،بخصوص از دید آقایون.اما بخودم میگم  نظر من که این نیست پس بهتره به عقیده خودم پیش برم! ضمن اینکه یادم نمیاد برای مسائل شخصی خودم جلو کسی گریه کرده باشم.)

چیزیم نخوردم جز قرصامو.(امسال بخاطر وضعیت معدهام و اون یکی مشکلم از روزه گرفتن معذورم!!)

اداره خلوت بود و خانوم الف درگیر  کارای مراسم تودیع و معارفه رئیس قبل و رئیس جدید بود.اداره ای که دفتر دار نداشته باشه معلومه که آخرش یه شخص بی ربط مثل همین خانوم الف که عامل ذیحساب باید اینکارارو انجام بده.

ارباب رجوع زیاد نداشتیم چون رئیس نداشتیم :)

ظهر که داشتم برمیگشتم خونه از بس گرم بود توراه کم آورده بودم و تا رسیدم خونه لباسم کاملا خیس عرق شده بود! البته هر وقت تو گرما میرسم تو کوچمون به خصوص 200 متریِ خونمون انگار وارد بهشت شدم.درست همون نقطه همیشه یه باد خوبی میوزه که آدمُ مست میکنه.بخصوص وقتی لابه لای درختا میره و درختا  شروع به رقصیدن میکنن.

میل به غذا نداشتم.اما چون مامانم ناراحت میشد رفتم چند لقمه ای خوردم..همونجا هم درد معده ام شروع شد.دیگه کاملا مطمئن شدم ربط به اعصابم داره.من عصبی نیستم.اما حرص میخورم و میریزم تو خودم.البته حرصهایی متفاوت با  آدمهای دیگه.هرچند عنوانشون یکیه اما وقتی به افکارو احساسات من نفوذ میکنی میبینی من متفاوت از بقیه حرص و غصه میخورم.

مامانم گفت دوشنبه برای افطار کانون بازنشستگی پدرم دعوتمون کردن هتل گلسار.(پدرم سالهاست که فوت شده)من علاقه ای برای رفتن به اینجور دعوت ها ندارم.اما میدونم این دلیل کافی برای مادرم برای عدم حضورم نیست.خودم تو بعضی موارد دوست داشتن یا نداشتن برام دلیلِ کافیه.اما مامانم نه و البته هنوزم نتونستم قانعش کنم که نرم.

خواب عصرم هم خیلی بد بود.بخصوص که استرس اینو داشتم خواب نمونم.آخه غذا آماده میکنم و میبرم برای برادرم.چون  روزه میگیره ومغازه داره نمیتونه برای افطار بیاد خونه.منم هر روز براش میبرم.به استثنای امروز که همسر خواهرم براش میبره.خیلی بی حوصله بودم  یه چیزی سر هم کردم با یه فلاسک چای و یه ظرف ماست و خیار و زیتون بردم براش البته تو راه نون تازه هم براش خریدم.:) بقیه مخلفاتم که تو مغازه اش هست.سوپر مارکت داره.

شبم به اتفاق خاصی نگذشت.دلتنگی و خستگیم و البته معده دردم ادامه داشت.تا شب از مامانم پنهون کرده بودم که غصه نخوره.اما وقتی عرقِ معجزه گر (عرق کاکوتی) رو تو دستام دید فهمید و الکی گفتم یه کوچولو نفخ کردم.ولی خدایش عرقش معجزه گره.مث آب رو اتیشِ.آرومم کرد.

امروز صبم خیلی سخت بیدار شدم.شبا خیلی بد میخوابم.دکترم برام قرص خوابم نوشته و میگه میتونه بخاطر خوابتم باشه اوضاع معده ات.حالا از امشب میخوام قرص خواب بخورم!

اداره شلوغ بود ولی نه از ارباب رجوع بلکه از سردفترها و کسانی که واسه مراسم دعوت شده بودن.والبته از اداره کل هم اومده بودن.من که از خدام بود ارباب رجوعی نداشته باشیم.چون به جهت روحی حال مساعدی نداشتم.من، دخترداییم(همکارمِ) مهندس"ح"(خانومی که تازه اومده) و خانوم خ به جلسه دعوت نشدیم.خب برای اینکه کارمند رسمی و حتی پیمانیشون نیستیم.هنوزم نمیدونیم هویتمون تو این ادراه چیه! بخصوص  من که امروز با دختر داییم و خانوم خ حرف این بود که همه کاره حسابداریم و هیچکاره!!

مراسم که تموم شد خانوم الف اومد و کلی برامون چیزای خنده دار از مراسم تعریف کرد خودش انقدر خخندیده بود که اشکش در اومده بود:)

تو همین خندیدنا بودیم که صدای جیغ یه زن اومد و همینکه رفتیم سمت پنجره دیدیم یکی از همکارا با خانوم سابقش بحث میکنه و خانوم سابق داره کتکش میزنه و بدتر از همه این بود که بچه شونم بود.از حیاط خارج شدن وما دیگه نمیدیدمشون همون لحظه صدای جیغ پشت سر هم بچه میومد.من که دیوونه شده بودم.هم ترسیده بودم هم نارااااحت.گفتم لطفا برید بگید یکی از آقایون بره جداشون کنه.که رفتنودوباره که برگشتم دیدم خانومه داره جیغ جیغ میکنه و همکارمون داره میره سمتش اما جلوشو گرفتن.و صحنه دلخراش این بود که پسر 5 سالشون گریه میکردو مادرشو به عقب هول میداد و میگفت مامان بیا بریم..اینکارو نکن........................

هنوزم بخاطر اون ماجرا ناراحتم و دلم پیش بچه ست.(آقاهه هنوز زنش رو طلاق نداده بود و هنوز اختلافشون چیز خاصی نبود با خانومی دست شده بود و الان دیگه باهاش ازدواج کرده.چون خانومه خودشم داشته از همسرش جدا میشده و این مدت رو باهم دوست بودن! و بچه فعلا پیش مادرشه)

ظهرم اومدم خونه با مامانم سر یه چیز خیلی مسخره بحثم شده.البته بعد اینکه از خواب بیدار شدم انگار نه انگار که بحثی صورت گرفته.

برای شام هم میخوام کوکوی مرغ درست کنم.خداکنه خوشمزه در بیاد.لبخند

روز و شبتون پراز نگاه و لطف خدا :)

/ 11 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خانم معلم کار و فناوری

سلام ندااااااا همین دیگه ! روزه نمیگیری که میتونی اینطور طومار بنویسی[زبان] دعا میکنم حال معده ت بهتر شه و مجبور نشی قرص بخوری. میدونی نقطه عطف این نوشته ت چی بود؟؟؟؟ کوکوی مرغ[مغرور] نوش جون[لبخند]

سامان

سلام حالتون چطوره ؟بهتر شدین؟ کوکوی مرغ چیه؟ حتماً خوش مزس نوش جان

J.raks

سلام ندا جون چطوری جیگر[قلب]

J.raks

عزیزی[قلب][قلب]

سین

سلام عزیزم چطوری خوبی؟ من تازه امروز رسیدم خونه و موفق شدم بخونمت الان بهتری؟؟ قرص خواب خوبه ولی تو که سر کار میری صبح ها برات سخت نمیشه؟

باران

سلاااااااااااااااااام نداییِ عزیزم [ماچ] خوبی گلم؟ وضعِ معده ات چطوره؟ مهمونی رفتی دیگه؟ [ابرو] اگه نرفتی بگو بیام براااااااااااات [نیشخند]

صدف

ندا گلی من [قلب][بغل][ماچ]

صدف

به به کوکوی مرغ خیلی خوبه یه چیزی مث بادکوبست اون مدلی که شما درست میکنید؟ اگه اونه که من عاچقشم [قلب]

سامان

[گل][گل]سلام پیشاپیش عید شما مبارک. امیدوارم که همیشه خودتون و خانواده محترم سلامت و شاد باشید ???????????????????????????????????????????????????? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ??

سامان

[گل][گل]سلام ?????????????????????????????????? عید شما مبارک. امیدوارم که همیشه خودتون و خانواده محترم سلامت و شاد باشید ???????????????????????????????????????????????????? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ?? ??