این چند روز..

کارمندای اداره یه آزمون داشتند به اسم بیمه که نحوه برگزاری آزمونشون اینطوری بود که وارد سایتش میشدی و بعد از وارد کردن اطلاعات  سوالات میومد.25 سوال تستی با 1 ساعت زمان.اپن بوک هم بود اما نقدر جزوه اش زیاد و سخت بود که هیچ فایده ای نداشت! قرار شد دوتا خانمهای هم اتاقیم امتحانشون رو بدن.اول خانم حسابدار که من کمکش هستم.اون مشغول آزمون شد و من تنهایی همه ارباب رجوعها رو جواب میدادمکلافه.یک رب به پایان آزمون خانوم ـه مونده بود که دختتر داییم اومد تو اتاقمون.پسر داییم برادر همین دخترداییم کارشناس بیمه ست.البته بیمه اموال اماآزمون اینها بیمه اشخاص بود.خانومه رو دوتا سوال گیر کرده بود  واسه هین از دخترداییم خواست به برادرش زنگ بزنه بپرسه.پسر داییم هم جواب داد اما گفت اینا تو تخصص من نیست.همون وقتا زمان آزمون تموم شد و خانوم حسابدار با امتیاز 72 قبول شد.چون قبل از این خانوم هرکی آزمون داد مردود شد خبر قبولیش زود تو کل اداره پیچید و همه ازش خواستن براشون امتحان بده .این هم برمیگرده میگه که من که خودم  آزمون رو ندادم خانوم فلانی (من) کمکم کرد و برادر خانوم فلانی(پسر داییم ) جوابهارو بهم گفتخنثی.همین باعث شد که معاون دخترداییم رو صدا کنه و ازش بخواد که  بجاش براش آزمون بده.حالا دخترداییم هم عصبی و ناراحت بود و میگفت: معاون نمره 100 میخواد!نگرانمنم با خنده میگفتم: حتما براش 100 میگیریم..مردود میشه.مطمئنمنیشخند..دخترداییم هم بیشتر از بیخیالی من حرص میخورد.آخه من میگفتم حق آدمی که کار خودش رو انجام نمیده مردودی ـه نه قبولی.زور بود خدایش که برای یکی دیگه امتحان بدی و تازه حکم کنه که باید قبول شم اگه نشم فلان و بهمان..مردم خیلی پررو شدن!قهراون روز کل اداره جو آزمون بود بخصوص اتاق ما..انقدر هم میخندیدیم که ارباب رجوعها هم بدون اینکه بدونن جریان چیه باهامون میخندیدن.خندهاتاقمون شلوغ بود و من همچنان به تنهای پاسخگوی ارباب رجوعها بودم و بقیه مشغول آزمون..تو همین گیر و دار یه پیرمردی اومده بود و باید یه مبلغ ناچیزی رو میبرد بانک واریز کنه.چون دستگاه پز مون خراب بود .همزمان یه آقای جوون و بشدت خوش رو و خنده رویی نیشخنداومد که مبلغ اون زیاد بود.ازش خواستم که اگه امکان داره برای اون پیرمرد رو هم واریز کنه.اونم با خنده گفت: چشـــم حتما..اگه بازم هست بگین.خجالت نکشید توروخدانیشخند..بعد خندید و شماره حسابهارو گرفت رفت.من از اونایی که  همیشه نسبت به آدمها دیدم مثبت ـه  (مگه اینکه خلافش ثابت شه ) شوخیهاش رو به حساب شیطنتش نذاشتم.گفتم لابد واقعا آدم شوخ طبعیه.نیم ساعت گذشته بود که خدمه مون نشست پیشم و داشتیم در مورد مرگ پسرش حرف میزدم.همون وقتا همون آقا خندروئه  اومداینبار حس کردم خنده هاش شیطنت آمیزهابرو.چون نگاهاشم یجوری بود واسه همین سعی کردم نگاهش نکنمچشم.حرف کار خیر و ثواب شد بین همین آقا و خدمه و رسید به زحمت کشیدن بعضی از کارمندا و تن پروری بعضی دیگه.خدمه مون یهو بی مقدمه گفت: میدونی این خانوم(من) چقدر زحمت میکشه؟ کارمند اینجا نیست اما اندازه چندتا کارمند تنهایی کار میکنه و شروع کرد به تعریف کردنهای با ربط و بی ربط از منخنثی.شاید باورتون نشه این آقا تمام مدت نگاه از من بر نداشت اونم با همون خنده شیطنت آمیزشساکت.هی مردُمکشم بالا و پایین میشد.من اصلا نگاهش نمیکردم.معذب بودم.فقط وقتی  داشتم پروند ه اش رو میدادم دستش با همون خنده  یه نگاه به خدمه انداخت بعد یه نگاه به من وگفت: ناخن هاشم خیلی قشنگه..اگه لاک بزنه چییییی میشهههه!!!!!!!!! خنثیتعجببازم خنده اش پررنگتر شد و رفت.من مونده بودم که واقعا این مرد تو ذهنش چی میگذشته تو اون تایمی که خانومه خدمه داشت از من تعریف میکرد.حالا خدمه مون  میگفت: بده ناخن هات رو ببینمخنثی..منم ناراحت شدم و گفتم: لطفا دیگه در مورد من اطلاعات به این و اون نده..میدونم   تعریف میکنی ازم اما دیگران معلوم نیست چی تو ذهنشونه!ابرو

ساعت نزدیک 2 بود که با دختر داییم از بقیه خداحافظی کردیم راه افتادیم.دوباره تو راه پله همون آقا جوونه رو دیدم با همون خنده ها.دختر داییم گفت: ندا این چرا اینجوری میخندید و نگات میکرد.براش تعریف کردم و اونم گفت: قشنگ از رفتارش معلوم بود که یچیزیش هست و یکاری کرده!بعد تو راه حرفهای دیگه پیش اومد و کی خندیدیم. به ایستگاه که رسیدیم تاکسی نبود.نشستیم تا ماشین بیاد.اونجاهم یه سری حرفها پیش اومد که ترکیدیم از خنده بخصوص که دخترداییم یه حرکت از خودش در آورد که اگه تو خیابون نبودیم ولو شده بودم رو زمینقهقهه.شد خاطره جریان سوخته و برشتهخنده..خلاصه تاکسی اومد و سوار شدیم.به خونه داییم که رسیدم دیگه انقدر خندیده بودیم فکمون درد میکرد! زنداییم میز نهار چید و با دخترداییم مشغول خوردن شدیم.همونجا بود که زنداییم گفت: که کل خونواده  برنامه ریختن برای امشب شام بریم بیرونابرو.ماهم جریان امتحان رو گفتیم .اونم گفت تا قبل رفتن انجام بدید .همون وقتا پسرداییم اومد و قرار شد بعد از نهار بریم آزمون رو بدیم.دختر داییم همچنان استرس داشت و میگفت : نه باید اول بخونیم کل جزوه رونگران.من گفتم: ولش کن بابا شد شد نشد نشدنیشخند. گفت: واااای ندااا تو چقدر خونسردی .اگه قبول نشه آبرومون میرهاسترس..گفتم: آخه عزیزمن چه ربطی به آبروی ما داره.خلاصه پسر داییم اومد و با اصرار من که گفتم شروع کن آزمون رو هرچقدرم دخترداییم گفت : نه ما شروع کردیم.راستش تقریبا همه سوالارو شانسی زدیم.کلی هم خندیدیمنیشخند.هرچند دختر داییم فقط حرص میخورد.نهایتا هم رتبه  اش  شد 64 حتی از خدمه مون هم کمتر.خدمه مون شده بود 68.واای من ترکیدم از خنده.دختر داییم کفری شد از دست من و هی میگفت : آبروم رفت حداقل 70 نشد..هرچی هم گفتم: به معاون زنگ بزن یا حداقل بذار خودم زنگ بزنم .گفت: نه..چی بهش بگیم آبرومون میره.فقط به خانوم حسابدار  اس ام اس دادم و اونم کلی خندیدخنده.همون وقتا یه جک برام اومد که اولش فکر کردم مطلب فلسفیه اما دیدم جک ـه بازم میخندیدمقهقهه.دختر داییم گفت: ندا تو چته با فرشته ها میخندی..یهو دوتایی زدیدم زیر خنده..قهقهه

یکم حرف زدیم و بازم خندیدیم که دیدم گوشیم زنگ میخوره شماره نا آشنا جواب دادم!!!! گفتم: بله؟ گفت گوش اقا محسن؟ گفتم: نخیر اشتباست..گفت: هاااا.گفتم: اشتباه گرفتین.گفت: ببخشید خداحافظ.قطع کردم.دو دیقه بعد بهم اس داد: باهام دوست میشی!! خنثیو از همون جا شروع کرد به اس ام اس دادن های پشت سرهم و حتی زنگ زدن!آخ حالا از صداش هم معلوم بود پسر بچه ست..ول کن نبود.من که جوابش رو نمیدادم.فقط یه جا گفتم من دختری نیستم که تو فکر میکنی.چون میگفت من میشناسمت و اینهاا .دوباره بعد از کلی پیام بهم گفت: چرا دوست نمیشی؟گفتم: متاهلمابله.گفت: تو گفتی دختری.پس متاهل نیستی!!! خنثیخندهواقعا دیگه جوابش رو ندادم.خواهرم بهم زنگ زد و گفت: ندا ما هروقت حرکت کردیم بهت زنگ میزنیم بیا سر شهرک  دایی اینا تو با ما بیا .گفتم: باشه.غروب که شد خواهرم تماس گرفت و من آماده شدم.زنداییم به دخترداییم  گفت: تا سر شهرک با ندابرو تنها نباشه.اونم آماده شد که باهام بیاد.تازه از خونه داییم اومده بودیم بیرون که مامانم اینا اومدن.دیگه من سوارشدم و از دختر داییم اجالتا خداحافظی کردمابله.رفتیم سمت هایت که یکی از هتل های توریستی ـه چالوسِ و از محوطه اش که جای قشنگی ـه مردم استفاده میکنن.هم پارک داره هم ساحل.یکی از خاله هام با خونوادش اومده بودن.بعد از سلام و احوالپرسی من روفتم یکم دورتر از بقیه رو یکی از نیمکتها نشستم و با خودم خلوت کردم.خلوت خوبی بود اما صدای زنگ گوشیم خلوتم رو به هم ریخت و این کسی نبود جز همون مزاحم عصر! ابرورد تماس کردم.یکی از دختر حاله هام که ازم خیلی کوچیکتره ازم خواست بریم سمت ساحل.باهاش رفتم قدم زدم و حرف کلاس رفتن شد.گفت: نداجون شما چه کلاس موسیقی دوست دارید؟ گفتم: دف..عاشق دف هستمخیال باطل و البته سنتورخیال باطل..گفت: حتما برو.خودش هم سنتور میره.خلاصه خیلی دلم خواست.اما هیچی ازش نمیدونم و بلد نیستم! افسوسدیگه کم کم بقیه خاله هام و داییم اینا هم اومدن.جمعمون جمع شد و بساط بگو و بخند به راهنیشخند.یکم با دختر داییم سمت ساحل قدم زدیم که  شام رو گذاشتند.بعد از خوردن شام هم  بزرگترها شروع کردن سربه سر هم گذاشتن و کلی خندیدیم.یکی از خاله هام پاشد و گفت: مگه جوون نیستید بریم قدم بزنیم..چقدر بی حالین.ما هم پاشدیم کنار ما از این تاب برقی های چرخان بود که من به شدت ازش میترسمنگران دیدم همه رفتن اون سمت و سواری میخورن یهو منم جو گیر شدم نیشخنداز رو نرده ها پریدم اونورنیشخند سوار یکی از تاب ها شدم.یه خونواده تهرانی هم بودن که تو سواری با اونا رقابت داشتیم..اما اگه فکر میکنید ندا شجاع شده بود کاملا در اشتباهیدابله فقط یکریز داشتم میگفتم هیچکی به من نخوره و جیغ های بنفش اما ریز میکشیدم. خلاصه دل کندم و رفتیم سمت  ساحل.یکی از چیزهایی که ازش متنفرم  با کفش تو ساحل قدم زدنه چون شن میره توش و تمیز کردنشه مکافاتهآخ.از قضا این اتفاق برام افتاد.یخورده ایش و ویش هم کردم ولی گفتم الان میگن چقدر این لوس ـه و به خودم مسلط شدم  و با شن ها ارتباط دوستانه برقرار کردم..یکی از خاله هام  زد زیر آواز و شروع کرد به خوندن: دریا همون دریا بود شن ها همون شن ها بود..من و دختر داییم هم تشویقش میکردیمتشویق.دیگه وقتی رسیدیم به دریا من و دختر داییم هم صدامون رو ول کردیم اهنگ : دریا اولین عشق مرا بردی رو چندبار خوندیم.بعد هم یهو از گوشیم آهنگ  برگرد شهره پلی شد که با تمام وجودم و ازته دل  شروع کردم به خوندن..نمیدونم چرا آخرش دلم به دلم گرفت.بغض عجیبی داشتم..خیلی دلم گریه میخواست ..به دختر داییم هم گفتم: اگه اینجا تنها بودم حتما با همه وجودم جیغ میکشیدمافسوس..برگشتیم سمت بساطمون و بعد از خوردن میوه جمع و جور کردیم و هر کی رفت سی خودش! و من همچنان گرفته بودم..صبح که بیدارشدم تموم تنم درد میکرد.به زور بلند شدم و لباسم رو پوشیدم و رفتم به سمت اداره.اداره دوستم مریم نزدیک اداره ماست.اول یه سر رفتم پیشش و یکم باهم حرف زدیم .گفت قراره بره دبیخیال باطل.خیلی خوشحال شدم.چون به همچین سفری احتیاج داره.رفتم اداره دخترداییم اومد و گفت:ندا هنوز معاون نیومده استرس دارم.گفتم: نترس بابا خیلی هم باید خوشحال باشه قبوول شد..خبر رتبه معاون همه جا پخش شد و همه به این موضوع میخندیدننیشخند..خلاصه معاون هم اومد و خودش کلیی به رتبه اش خندید.اون روز سوژه شده بودیم..تا ظهر این جریان رتبه و خنده ها ادامه داشت.نزدیکای ظهر یه خانومی اومده بود که قبلا باهاش آشنا شده بودم یه سلام علیکی کردیم و کارش رو داد به همکارم تا براش انجام بده .صحبت خسته سخت بودن کار برای ارباب رجوع تو اداره شد ،یعنی اون خانوم خودش شروع کردو گفت: واقعا آدم تو اداره هی این اتاق اون اتاق کردن خسته میشه.من پدرم در اومد تو این اداره منم حرفاش رو تایید کردم و گفتم به هر حال روند کارای اداری تو ایران همینجوره دیگه چه کارمند چه ارباب رجوع خسته میشن.بعد خانومه رو به من کرد و گفت: ولی خانوم هر وقت میام اینجا خنده های ملیح شما خستگی رو از تنم به در میکنهمژه..اعتراف میکنم که خر کیف شدمنیشخند..ظهر اومدم خونه. بعد از نهار انقدر خسته بودم که زود خوابیدم...بعد بیدار شدم و یکم وبگردی کردم .کلا اون شب هم به همین منوال گذشت.پنجشنبه صبح  که رفتم سرکار دیدم اداره خلوته.برعکس  پنجشنبه ها که اصولا ما ارباب رجوعهامون زیاده.یکم به کارامون رسیدیم.من عکس پرسنلی میخواستم برای همین تصمیم گرفتم اون روز که خلوته یه ساعت زودتر برم تا به اینجور کارام برسم.اجازه ام رو گرفتم که دوستم مریم زنگ زد : ندا میشه امروز زودتر بیای نهار بریم بیرون؟ منم گفتم عکس رو بیخیال  و اوکی دادمزبان.ساعت 12:15از اداره زدم بیرون.بین راه یه ماشین برام بوق زد و صدام زد.یه خونواده  اهوازی بودند که اومده بودن مسافرت.آقاهه گفت: میگن  چالوس بهشت ـه ما اومدیم بهشت رو بگردیم.جاهای دیدنش رو میگین کجاست؟ منم گفتم: ئه پس ما بهشتی بودیم خبر نداشتیم خندهو خندیدیم.کلی بچه همراهشون بود.هر کدوم هم ساز یه جارو میزدن منم ادرس کوه و جنگل و دریا و همه جارو دادم بهشون و با لبخند و از ته دل بهشون گفتم: بهتون خوش بگذرهمژه.بعدش به مامانم زنگ زدم و گفتم برای نهار نمیام.به اداره مریم اینا که رسیدم مریم آماده بود.کیفش رو برداشت و رفتیم برای تجدید خاطره سمت فست فودی که دوران دانشجویی میرفتیم.بندری های این فست فود حرف ندارهخوشمزه.من هم بلا استثنا همیشه  اونجا بندری میخورم.برای همین من بندری سفارش دادم و مریم چیز برگر.سالاد و آب معدنی هم گرفتیم.جاتون خالی خیلی چسبید.تا یه مسیری رو با هم  اومدیم حرف دبی رفتنش بود و برنامه هایی که باید جور شه.منم گفتم: هرجور شده برنامه ات رو راست و ریس کن و برو..بعد ازش خداحافظی کردم و اومدم خونه.نهار خواهرم اینا خونمون بودن.من رفتم یه چرت کوچولو ولی خیلی خوب زدم و سرحال بیدار شدم.دختر خواهرم اومد پیشم دراز کشید و گفت: خاله یادته منو برده بودی حموم بازم میبری؟ گفتم: میای بریم آب بازی؟نیشخندگفت: اوهوم  ..بریم..این شد که براش یه عالمه کف درست کردم و کف بازی کردیم جاتون خالینیشخند..بعد هم رفتیم سوپر مارکت  بستنی خریدیم و البته تو راه هم بهم خوش گذشتچشمک..حالا دو دیقه راه بیشتر نبوداابله.دیگه بعداز ظهرم هم به همین منوال گذشت.شب هم با خواهر بزرگم یکم وبگردی کردیم و مصاحبه آزاده نامداری و جدایش از فرزاد حسنی رو خوندیم.دلم گرفت برای دختره..بخصوص که گفت: من حس یک ادم 60 ساله رو دارمناراحت...دیشب هم بی هیچ اتفاق خاصی گذشت .امروز  صبح هم وقتم  به وب و آشپزی پر شد.البه این رو باید بگم که اون مزاحم محترم همچنان در حال زنگ زدن میباشد.الان هم که برای شما مینویسم  اس داده گوشی رو بردار بذار برای آخرین بار صدات رو بشنومخنثی..حالا یه بار صدامو شنید هاا..اونم بار اول که گفت:گوشی ـه آقا محسن!!خنده

وییییییییییی ..من چقدر نوشتم..نگران

ازتون میخوام برای  دو نفر دعا کنیدفرشته..چون میدونم دعاهاتون کار سازهمژه..مرسی..ماچ

/ 46 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدف

چه پسره پررو [تعجب][تعجب][سبز]

صدف

چه روز خوب و پر خنده ای بود [خنده] همیشه خوشحال و شاد باشین [قلب][قلب]

صدف

سوسیس بندری نوش جان [پلک]

آنیتا

تا زمانیکه به عمق واقعی انسانها پی نبرده ای دوستشان نداشته باش زیرا عمیقترین زخمها زخم خنجر کسی است که با تمام وجود دوستش داشتی

آنیتا

مثه من ندایی[افسوس]

آنیتا

گاهی چه اصرار بیهوده ایست ، اثبات دوست داشتنمان چرا که دوست ترمان دارند وقتی دوستشان نداریم . . .

آنیتا

میگن پنجره ی دل آدمای مهربون، رو به خدا باز میشه، از اون پنجره برای منم دعا کن[گل][گل]

آنیتا

نزدیک ترین آدم بتو ...اون کسی ست که از دورترین فاصله ها همیشه بفکرته بیادتم ....[قلب]

ح.ق

نداییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ خوبی؟[قلب]

محب ولایت

بسـ‗_‗م الله الرحمـ‗_‗ن الرحیـ‗_‗م الحـ‗_‗مد لله رب العـ‗_‗المین اللًّهُـ‗_‗ـمَ صَّـ‗_‗ـلِ عَـ‗_‗ـلَى مُحَمَّـ‗‗ـدٍ وَ آلِ مُحَمَّـ‗_‗ـَد و عَجِّـ‗_‗ـلّ فَّرَجَهُـ‗_‗ـم سـ‗_‗لام علـ‗_‗یکم __████__████_███ __███____████__███ __███_███___██__██ __███__███████___███ ___███_████████_████ ███_██_███████__████ _███_____████__████ __██████_____█████ ___███████__█████ ______████ _██ ______________██ _______________█ _████_________█ __█████_______█ ___████________█ ____█████______█ _________█______█ _____███_█_█__█ ____█████__█_█ ___██████___█_____█████ ____████____█___███_█████ _____██____█__██____██████ ______█___█_██_______████ _________███__________██ _________██____________█ _________█ ________█ ________█ امیرالمؤمنین امام علی(علیه السلام) فرمودند: لا يكون الصديق صديقا حتى يحفظ اخاه فى ثلاث:فى نكبته و غيبته و وفاته. دوست اگر در سه مورد دوستش را حمايت نكند دوست نيست: در شدت و گرفتارى او، در غيبت وى و پس از مرگش. نهج البلاغه