یکم زندگی...:)

میخوام از دو سه روز اخیرم بنویسم.دلم خواست که ثبتش کنم.چون برام مهم بوده این یکی دو روز هرچند به ظاهر همه چیز عادی و مثلِ گذشته س!

پنجشنبه صبح سرحال از خواب بیدار شدم،چون کلی برنامه ریخته بودم برای اون روزم که حس میکردم روز خوبی در پیش خواهم داشت مژهبه خصوص که قرار بود با دختر داییم هم باشمماچ.به اداره که رسیدم یکم کارم رو کردم.همون وقتا بود که متوجه یه مسئله خوش آیندی شدم که علت اصلی خوب بودن حالم همون بودهخیال باطل!اولش یکم حس غریبی داشتم اما کم کم این حس غریب با خوشحالی توام شد وانرژیم رو دو چندان کردمژه به خصوص که تا روز قبلش واقعا حالم بد بود.تا دورو برِ 12:40اداره بودیم و بعد با دختردایی جون آماده شدیم که بریم خونه ما!هوا خیلی خوب و عالی بودقلب.دخترداییم هم گفت : بریم پیاده روی دوست داشتنی تو!حاشیه پیاده رو پر از گل و قاصدک شدهقلب.دختر دایی جون هم پرید و یه شاخه قاصدک چید و بعد از آرزو کردن فوتش کرد تو هواخیال باطل.بعد با هم به این کار ادامه دادیم و کلی خندیدیم و من آرزومیکردم که یه پسر پولدار و خوش تیپ بیاد و دختر داییم رو بگیرهنیشخند همون وقت بود که یه ماشین اومد سمت ما..منم از بس غرق شیطونی و خنده بودم متوجه حرفشون نشدم و فکر کردم دارن آدرس میپرسن.رفتم جلو که متوجه شدم بله برادرا قصد خیر دارنابله.به دختر داییم گفتن ببین چه زود حاجت روا شدیمزبان.همینجور با خنده به قاصدک فوت کردنمون ادامه دادیم وچه حاجتهایی که نداشتیم!بعد دوتا از پسر خاله هام رو اونور خیابون دیدیم و از این طرف با ایما و اشاره حرف زدیم باهم.حالا هیچکدومم نمیفهمیدم چی میگیمقهقهه.و همین کار موجب شد باز هم برادرهای دیگه قصد خیر کننخنده.بقیه راه رو سنگین و رنگین رفتیم و تا در خونه ما مردم شناسی همکارای محترممون رو کردیم.که البته تو خونه هم خواهرم به جمع ما  اضافه شد و مردم شناسیمون با ولع بیشتری ادامه پیدا کرد.نیشخند

اون شب ،شب رغائب  بوده.ازونجایی که تو چالوس خیلی به این شب اهمیت میدن و برای آمرزش اموات این شب شب مهمی ـه اصولا همه خیرات میدن فرشتهمامان منم جزء این گروهه که هر سال زرشک پلو با مرغ درست میکنه و خیرات میده.تا ساعت 6 مشغول کشیدن غذاها تو ظرفهای یه بار مصرف بودیم.بعد از اون من و دختر دایی جون آماده شدیم تا بریم ملاقات امواتمژه.تو راه هم تصمیم بر این شد که ماجرایی رو که کمی هم طولانی بود براش تعریف کنم که خودش میگه: شبیه یه رمانِ! خیال باطل نمیدونم چمون شده بود و با وجود اون همه پیاده روی سر ظهر بازم انگار سگ مخمون رو گاز گرفته بود که تا قبرستون رو پیاده رفتیمآخ.همونجا یه بسته شکلات کاکائویی که خودم دوست دارم خریدم برای خیرات کردن و تو مزار چرخوندم.بعد از فاتحه خوندن از مزار اومدیم بیرون و سانس دوم خاطره گویی من شروع شدهورا!اون شب خونه خالم دعوت بودیم ساعت 8نزدیک خونشون بودیم.به نظرمون زود بود برای رفتن به اونجا و تصمیم گرفتیم بریم دریاکنار!دختر دایی جون هم یه چی توز طلایی خرید و منتظر تاکسی شدیم.دیگه پاهامون داغون شده بودگریه.کلی ماشینهای شخصی برامون بوق زدن اما چون هوا تاریک شده بود ترجیح دادیم با تاکسی بریم.(حالا انگار تو هوای روشن نمیشه کاری نکردابله) خلاصه یه تاکسی پیکان قراضه اومد که دوتا دخترسوسول قبل ما نشسته بودن.منم یهو در ول شد تو دستم و محکم و بسته شدآخ.رانندهه هم دعوام کرد که خانم چه خبرته و اینا..عصبانیکلی خجالت کشیدمخجالت.اون دوتا دخترام که با صدای بلند همو مسخره میکردن و فحش میدادن و میخندیدنخنثی.یکیشونم دوست پسرش زنگ زد و انگار ازش یه چیزی خواست که اینم با صدای بلند گفت: خفه شو آشغال من که الان فلان جا هستمتعجب و... اون یکی دختره هم همینجور که دوستش داشت با تلفن داشت حرف میزد هی میخندید و پشت هم میگفت : چی میگه..چی میخوادخنثی.خلاصه اون گوشی قطع کرد و با هرهر و کرکر یه چیزی به دختره گفت و باهم بلند بلند خندیدن.خنثیجلوتر از ما پیاده شدن و ما هم کنار دریا پیاده شدیم.از ترس دیگه در ماشین رو آروم فقط جفت کردم و آقاهه با در باز رفت!زبانخنده

سانس سوم خاطره گوییم هم لب ساحل ادامه داشت مژهکه ساعت 9 احساس کردیم بهتره بریم.مگه حالا تاکسی میومد.پاهام دیگه جون نداشتنگران تا خلاصه بعد از 20دقیقه یه تاکسی اومد که قرار شد من و دخترداییم دوتاییی جلو بشینیمابرو و همینجور که با اشتیاق به سمت تاکسی حمله ور شدم نیشخنددختر داییم گفت : آرومتر این همون راننده س که درش رو داغون کردی و کلی خندیدیمخنده .به خونه خالم رسیدیم و بعد از خوش و بش و اومدن بقیه مهمونا بساط شام رو گذاشتیم.من که چند مدته دیگه شام نمیخورم خواستم نخورم اما وجود غذاهای مورد علاقم مانع از نخوردنم شدخجالت.بعد از شام هم خانوما نشستیم دوره هم و بساط مردم شناسی و بگو بخند و خاطره گویی راه انداخنتیمنیشخند.یکم هم در مورد عروس و مادرشوهرو جاری حرف زدیم که یکی از دخترخاله هام به این نتیجه رسید جاری بهتر از خواهر شوهره چون میشه علیه مادرشوهر با اون همراه شد وشورش کردابرو.بعدم هرکی خاطره هاش رو تعریف کرد و کلی خندیدیم که یکی از خاطره ها که دختر خالم تعریف کرد این بود که یه روز صبح از شوهرش میخواد که بره برای صبحونش پنیر بخره قبل اینکه بره سرکار.شوهرشم میخره و میذاره جلو درِ راه پله و زنگ میزنه که این بیاد برداره و میره.دخترخالمم با یه شلوارک خیلی کوتاه و تاپ بوده همین که میاد پنیرو برداره در خود ش بسته میشهآخ واین با اون وضعیت میمونه پشت درنیشخند!پدرشوهرش به هر پسرش زمین داده و برادرا کنار هم خونه ویلایی ساختن و جوریه که از پنجره هاشون تو حیاط هم دید داه.دختر خاله م هم میگفت: نمیدونستم تو اون لحظه چیکار کنم!کتری هم رو گاز بود.تلفنم نداشتم.یکم فکر کردم یادم اومد یه نردبون بلند داریم و میتونم باهاش برم رو تراس و ازو نجا برم تو.نردبونه رو گذاشتم و همینجور تند از پله هاش رفتم بالا .همین که میخواستم پام رو بذارم رو تراس و 180درجه باز کردم دیدم یهو صدای جیغ مادرشوهرم میاد که وااای این دیگه کیه..آخرالزمان شده!!تعجبقهقهه بعد همه بهش گفتیم تو بدترین حالت دیدیت.گفت:اره پاهام همینجور باز مونده بود!!!قهقهه

ساعت دوازده اومدیم خونه.انقدر خسته بودم که 1خوابم برد.صبحشم 10بیدار شدم تا بخوایم صبحانه بخوریم شد11.همون وقت یکی از همسایه هامون اومد دم در و به برادرم گفت: اومدم به مامانت که حالش بد بود سر بزنمابرو.انقد حرصم گرفت که نگوعصبانی.صبح جمعه ادم پامیشه میاد به کسی سربزنه؟!ونم ما که فقط یه روز خونه ایم و وقت استراحت داریم.همون اول هم که اومد گفت: اوووه تازه دارین صبحانه میخورین.مامانمم با خنده گفت: اخه اینا تا حالا خواب بودنمژه.بعدم هی لقمه هامونو میشمردکلافه.منم که انقدر بدم میاد یکی وقت غذا خوردن آدم بیاد که خدا میدونه!جالب اینه که ازم میپرسید تو چی میخوری؟کره؟ گفتم: نهچشم.گفت:حلوا شکری؟گفتم: نه.چشمگفت: سرشیر!!!گفتم..نه نه..پنیر میخورم!کلافهگفت کار خوبی میکنی.خنثیبذار اینارو خواهرت بخوره!!خنثیپاشدم و دیگه نخوردم.صحبت به  مکه رفتن مامانم رسید که مامانم برمیگرده میگه:من قبل رفتنم برای بچه ها غذا درست میکنم میذارم فریزر که بی غذا نمونن!!! حالا قبلا هم به مامانم گفته بودم که نیازی نیست خودم درست میکنم.این رو هم جلو بقیه نگو که فکر میکنن ما چیزی بلد نیستیمآخ.این حرف مامانم رو که شنیدم بخصوص که جلو ادم فضولی مث این خانم گفته مغزم سوت کشید.عصبانییهو خانومه هم پرید و با تشر به مامانم گفت:یعنی چی؟ تو چرا باید درست کنی..بسه هرچی برای اینا کردی..همه پررو و لوس شدن..تعجب

وااای با شنیدن اینا دیوونه شدم و گفتم: شما چی میدونید که این حرفارو میزنید.بعدم با صدای بلند به مامانم گفتم: همش تقصیر توئه که با این حرفات معلوم نیست چه ذهنیتی از ما ساختی جلو بقیهقهر.مامانم گفت: نه مادرجان.اخه شما خسته این چجوری غذا درست کنید..

بعد خانومه گفت: مادرتون مریضه.دلتون به حالش نمیسوزه.دیگه خسته شده..تعجببا عصبانیت گفتم:نیازی نیست کسی غیر از ما بچه ها برای مادرمون دلسوزی کنه.همچین میگین انگار ما از مریضی مادرمون خوشحالیم.اگه نمیدونین بدونین من کلی غذا بلدم که شما حتی تو عمرتونم نخوردین...بعدم انقدر حرص داشتم اومدم تو اتاق و پق زدم زیرگریه.ناراحتو چقد از مامانم حرص خوردم که هر حرفی رو جلو همه میزنه.خانومه هم که رفت گفتم: دیگه حق نداره بیاد اینجا و رو اعصاب ما راه بره.من خودم دیگه اعصاب ندارم و ظرفیتم پره.مامانم گفت: تو چقد حساس شدی ندا.نباید به این حرفا اهمیت بدی.پیره..نمیفهمه چی میگه! خواستم بگم ک خیلی خوبم میفهمه و در اصل تقصیر توئه که بهشون رو میدی ولی دلم نیومد و فقط گفتم:خیلی بی ادبه.من تحمل دخالت و قضاوت و بی ادبی رو ندارم!

تا ظهر بخاطر اون حالو هوای خاص دوباره آروم شدمخیال باطل.اما از غروبش تا آخر شب دلتنگ و بیقرار بودمافسوس.آخرشبم با گریه خوابیدم.شنبه صبحم با پادرد که اثر همون پیاده رویه بود رفتم سرکار.یه روز معمولی بود.تو راه اومدن به خونه زنگ زدم به دوستم مریم و بعداز مدهتها یکم با شوخیو خنده حرف زدیمماچ.نه اینکه باهم مشکلی داشتیم،نه.حس و حال بگو بخند نداشتیم!بعد از ظهرم که یکم وبگردی کردم.بعد رفتم رو مبل دراز کشیدم موزیک گوش دادم و به یاد یه روزایی اشک ریختم.افسوستو همون حال و هوا آزاده زنگ زدماچ که رفتم تو حیاط .درمورد یکی از کتاباش حرف زدیم که گفت اسمش ایام بی شوهریِابلهنیشخند.یکم سر این اسم خندیدم و چندتا اصطلاح تازه یادم دادابرونیشخند.همینجور که داشت غذا درست میکرد باهم درد و دل کردیملبخند..من صدای آزاده رو خیلی دوست دارمقلب.یه ربعی حرف زدیم و به علتی که من ترجیح دادم قطع کنه باهم خداحافظی کردیمبغل.دیشبم یه شب عادی بود برام.با همون بی قراری شب قبلش!

امروزم از بس تو ادراه کار کردم با خودم گفتم ک بیام خونه جنازه میشم.اما از خستگی زیاد خوابم نبردو اومدم نت!

+میدونم پست کسل کننده ای شده..اما دلم خواست بنویسم..

+دلم تنگ شده..برای چیری که دیگه محالِ!

+فردا میرم خونه خواهرم و آرایشگاه....

/ 89 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ویدا

چه همسایه فضولی بوده از این جور ادم ها بدم میادا دلم میخواد بزنم لح کنم ولی که این اسلام و حیا دستو بالمون رو بد جاهایی میبنده[نیشخند]

ویدا

ایشالا به سلامتی مادرت کی میره ندایی؟

دختر دایی جووون

سلاااااام خانوم خوشگله[چشمک]

...

خدا امواتتو بيامرزه بابت سفر مادرت هم تبريك و انشالله قسمت خودت[گل] بابت رفتارت با اون پيرزن هم بايد بري ازش عذر خواهي كنيي چون من رفتار بدي رو درش نديدم و اين خودت بودي كه كم اعصاب زود رنج بودي خودت فك كن به كارت[عصبانی]

سرمه

راستی قالب ت قشنگ ـه[قلب]

قاصــــــدک مهربانی

[لبخند]

ویدا

ندای من

سامان

اصفانیه: الو اسمال هس؟تهرونی: نه بیرونه!اصفانیه: تو کیشی؟تهرونی: نه تهرانم! ااصفانیه: نه، میگم کیشمیشی؟تهرونی: کیشمیش خودتی!اصفانیه :آچه جفنگ میگوی؟ میگم چیکارشی[لبخند][گل][گل]

پرده بکارت مصنوعی 09101868105 آقای دکتررضا میرزایی کپسول پرده بکارت با خرید این محصول دیگه نیازی به ترمیم پرده بکارت و دادن هز

پرده بکارت مصنوعی 09101868105 آقای دکتررضا میرزایی کپسول پرده بکارت با خرید این محصول دیگه نیازی به ترمیم پرده بکارت و دادن هزینه های گزاف نیستین . این پرده بکارت مصنوعی طریقه نصبش داخل دفترچش و با شکل نشون داده شده. بعد از نصب به مدت یک ساعت مثل بکارت واقعی خودشو نشون میده. به محض نزدیکی این لایه نازک پاره میشه و مایع قرمزرنگی از آن خارج میشودکه خون واقعی با مواد نگه دارنده است(گفته میشود از حالت عادی بهتر است). داخل یک بسته چند عدد پرده بکارت مصنوعی هست که چند تاشو میتونید تست و آزمایش کنید کسایی که تا حالا استفاده کردن راضی بودن. ***** توضیحات بیشتر: • پرده به صورت کپسول است وپس از قرار دادن داخل وازن نصب میشود. زمان 3 ثانیه***** • همین که کپسول نصب شد بعد از 15 دقیقه فعال میشود. ***** • میانگین عمر مفید آن 24 ساعت تا 10 روز است . ***** • خوبی این دارو در مقابل ترمیم و جراحی بسیار بالاتر است و از حالت عادی بهتر است. ***** • 3 سی سی خون داخل کپسول است که داخل زانتر است که با هر گروه خونی که شما بخواهید ارسال میشود. ***** • این محصول دارد کاملا جای ت

مرجان

سلام، ببخشید چند روزه به دستمون میرسه و چقده مبلغش