خود نمیدانم درگیری...

این روزها، مغزم،جسمم،روحم که هیچ ..حتی قلبم هم دچار رخوت شده..

نه میدانم چه شده است مرا نه نمیدانم!

نه میدانم این حال غریب و عجیب است یا اینکه تکراری و عادی..

قفل شده ام میان امروزهایم و فقط نگاه میکنم..

نمیدانم امروزهایم درد دارند یا از فرط بی دردی  همینجور بیخود و بیجهت و دیروز میشوند!

حتی نمیدانم ،جوابِ بعضی سوالها، حرفها، کامنت ها..از نوع خصوصیش!! چیست و میدانم چه جوابی دارند!

حوصله بی حوصله ام گاهی چنان حاصل میدهد که خودم هم کفم میبرد..و درست همان جا، هان لحظه به موازات حاصل خیزیش زمین و بی بارو بنه و خشک و بیابانی افکارم را به رخ میکشد...

چه کسی تحمل این همه پارادوکس ِ متانقض که خود یک پارادوکس است را دارد؟! و چه کسی گیج نمیشود از خواندن این احوال ؟!

من دچار "خود نمیدانم درگیری" شده ام...

اصلا یک کاری..تمام کلیات و جزییات زندگیم را جمع میکنم و میگذارم توی یک کارتن بزرگ.تمام کمال میدهمش دست خدا و خودم مینشینم یک گوشه کافیِ تلخم را مینوشم..

خدایا تصمیم گیرها با تو!!!

ندا

(از آثار استاد بزرگ نقاشی جهان، نامی پتگر..من شخصا به آثارشون خیلی علاقه مندم .وجه تمایزهای زیادی با نقاشیهای دیگه داره..و حسم رو تو این پست حداقل برای  خودم انتقال میده!)

+ یه زمانی وقتی دلم میگرفت میومدم اینجا تو شلوغی اینجا دلم باز میشد و غمم رو گم میکردم.اما حالا اکثر دوستام پراکنده شدن..دلم کمی روزهای شلوغ و پر رفت و آمد گذشته را میخواهد!

 

/ 19 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سامان

ندا خانم چرا شما هم کم پیداشدی؟؟[گل]

سامان

[گل][گل]سلاااااااام به همه دوستان عزیز. سلام مجدد به ندا خانم ارزو میکنم که همیشه لبخند روی لباتون باشه و هميشه خودتون و خانواده محترمتون سلامت وشاد باشید. .[گل][گل] بهترین هارو براتون آرزو میکنم[گل][گل]

باران

سلام ندایی .. خوبی ؟

مسعود شریفی نجف آبادی

سلام. شما که هنوز اخماتون تو همه که!! آدرس جی شد؟من این جایزه تون رو جیکار کنم؟ میدونید دارای یک فرصت استثنایی شدید و میتونید اسمتون رو تو کتاب گینس جاپ کنید!! چون دارید از یه اصفهانی جایزه میبرید! اتفاقی که هر 10000سال یک بار اتفاق می یفته! حالا خود دانی![خنده]

آی سا

دلت بسوزه که من تعطیلم[نیشخند]

باران

من خوبم عزیزم .. چیزی شده ندایی؟ مثه اینکه زیاد رو به راه نیستی :((

سین

[قلب]

سامان

گاهی خدا درها را می بندد وپنجره ها را قفل می کند چه زیباست ... فکرکنیم شاید بیرون طوفان می آید....[گل][گل]

سامان

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند ولنتاين مبااااارک[گل][گل]