دلتاتون پر از آرامش...

سلام دوستای گلم.خوبین؟ دیگه وبلاگا داره از رونق میوفته و اون شورو هیجانِ قبل رو نداره.اون باهم بودن و تند تند کامنت گذاشتنارو.البته من اصلا از این مدلا نیستم که بگم چرا کامنت نمیذارید و ... خودمم خیلی وقتها پیش میاد که نمیتونم بیام نت.منظورم بیشتر این بود که دلم تنگ شده واسه اون روزا و امیدوارم نیومدن یه سری از دوستان علتش اتفاق های خوب باشه و خدایی نکرده مشکلی برای کسی پیش نیومده باشه.فرشته

یه تشکر ویژه هم دارم از سرمه عزیزم و حسناجون که گمون نکنم پستی باشه که بعد از آشنایی باهاشون برام کامنت نذاشته باشن  اونم تو هر شرایطیماچ

باز هم میگم، من از کامنت نذاشتنتون ناراحت نمیشم و فقط دلم تنگ میشه و اینم میدونم که خیلیاتون خواننده های خاموش وبم هستیدمژه

خب از این حرفا بگذریم میرسیم به خستگی منخمیازهراستش بعد از مراسم اربعین هنوز خستگی کار اون روزا برطرف نشده.بیشترش علتش کم خوابیه.شدیدا منتظر تعطیلاتم که دلی از عزای خواب در بیارمنیشخند مراسم هم خداروشکر به خوبی برگزار شد.کلیییییی کار داشت،هم فبلش هم بعدش.شب قبلش دوستای مامانم برای کمک اومده بودن و شام هم بودن بعلاوه دوتا از خاله هام...کلی آش هم زدم و همه تون رو دعا کردملبخند داییم اینا هم آخر شب اومدن.قرار شد زتداییم و دخترداییم برای خواب بمونن پیشمون که واسه کشیدن آش ها تو ظرفای یکبار مصرف بهمون کمک بدن..قبل خواب کلی سر یسری حرفا گفتیم و خندیدیم ولی من که هلاک و جنازه بودم ساعت 12 خوابم برد.صبحم ساعت 5:30 بیدار شدیمو بعد نماز صبح رفتیم سراغ دیگ تا آش ها رو بریزیم تو ظرفا.دیگش خیلی بزرگ بود.برای همین سه نفر باهم مشغول ریختن آش ها بودن ما هم ظرفهارو میچیدیم یه گوشه.مراسم روضه مون صبح اربعینه.هنوز صبحانمون تموم نشده بود که مادرشوهر خاله ام با جاریش اومدن!!!!!!!!هیپنوتیزم و هی به مامانم میگفتن ما از بس که دوستت داریم زود اومدیمخنثی

دورو بر ساعت 9 خونمون پر از آدم شده بود.خیلی از کسایی هم که میان رو ما نمیشناسیم.من تقریبا همش تو آشپزخونه سرپا بود.یکی از خانومها که درست اومده بود کنار اپن آشپزخونه نشسته بود، دم به دیقه میگفت: خانومای آشپزخونه ای!!!!!! ساکت..کمتر حرف بزنید!زبان انقدر از این حرکتش بدم اومد که خدا میدونه.فقط چون مهمون بود و جلسه دعا و روضه بود چیزی نگفتم.وگرنه خیلی دلم میخواست بهش بگم خب تو پاش برو یه جای دیگه بشین و اینکه خب تو آشپزخونه به هرحال حرف پیش میاد.دوتا فنجون میخوایم بشوریم صدا میدن و..جالبیش اینجاس که موبایلش زنگ خورد و اگه بگم با صدای بلند حرف میزد اغراق نکردم.راستش از مهمون پررو خیلی بدم میاد.به قول خواهرم که میگفت :همچین میگه خنومای آشپزخونه ای که انگار ما کارگر تهیه غذا یا رستورانیم!!ابرو

یه خانومی اومد یه پاکت شیر آورد گفت بدین مردم بخورن!!خنثیما هم مونده بودیم که چطور این یه پاکت رو میون مردم تقسیم کنیم.خلاصه خاله ام قطره قطره میریخت تو فنجونا میداد مردم بخورننیشخند داشتم با خرما و بیسکوت پذیرایی میکردم که یه خانومی چندتا بیسکوت و خرما برداشت و بهم گفت: یه کیسه فریزرم بیاری عالیهخنثیخندهبعدش گفت: روزه ام.میبرم خونه بخورم.منم تو دلم گفتم خب طفلی روزه ست حتما دلش خواسته  و میخواد روزه اش رو با یه چیز نذری باز کنه و براش بردم.چند دیقه بعد دیدم خاله ام با حرص اومده داره کیسه فریزر برمیداره.گفتم چی شده؟ بعد اشاره کرد به همون خانومه و گفت: شیر پخش میکردم میگه من روزه ام یه کیسه فریزر بیار بریزم توش ببرمابروابله خاله ام که دود از کله اش بلند شده بود و هی حرص میخورد.منم خنده ام گرفته بود ولی بازم تو دلم رفتارش رو توجیه کردم.

دوباره دوتا خانوم دیگه اومدن که یکیشون رو نمیشناختیم یه ظرف حلوا آورد و اون یکی یه پارچ(!!) شربت آلبالوابرو و ازمون خواستن پخشش کنیم!!

حلواش ظاهر خیلی بدی داشت.روغن روش شناور بود و آردش دون دون شده بود که علتش خوب درست نشدن شربت حلواش بود.رنگشم قهوه ای سوخته.اما چون گفتن پخش کنیم یکی از خانوما پخش کرد.نزدیک من که آوردن از بوش حالم بهم خورد.یهو دیدیم دختر داییم بلند شده و انگار داره بالا میاره همون وقتا یهو تو جمع ولوله شد.یکی میگفت آب بیار، یکی سرفه میکرد.یکی دستمال برمیداشتهیپنوتیزم..........همه از خوردنش حالشون بد شده بود.منم سریع برداشتمش و گذاشتمش تو کابینت که کسی بی اطلاع ازش نخوره! خواهرم گفت : ندا حلواش که این بود، احیانا شربتشم ، شربت ـه شهادته..قهقهه کلی خندیدیم.من گفتم: ولش کن، دیگه شربت رو ندیم.اگه اینم مشکل دار باشه چی؟ دوست مامانم که پیشمون بود،گفت: بذارید من اول ازش بچشم.که خورد و خداروشکر خیلی خوب بوداوه.یعنی مردم که شربت رو خوردن جون دوباره گرفتننیشخند

سر همین جریانات تا بعد از مراسم با دخترداییام و خواهرام کلی گفتیم و خندیدیم.ظهر که شد همه رفتن خونه هاشون،منهای خاله مامانم!!

به دوستم،مریم زنگ زدم گفتم بیاد آش ببره که گفت ترافیک زیاده (تعطیلات چالوس غوغا میشه که البته این هفته احیانا خیابونا قفل میشه!) برای همین بعد از نهار زنداداشم گفت: من میرسونمت خونه مریم اینا که آش رو بهش بدی.با یلدا هم تماس گرفتم که اون گفت: خودم میام میبرم.از کمربندی میزنم میام که خلوتتره.

اول رفتیم  خونه مریم اینا آش رو بهش دادیم و برگشتیم خونه.من از خستگی حالت تهوع گرفته بودم.همین که اومدم یه چرتی بزنم یلدا اس داد که ندا من راه افتادم!!چشم

پنج دیقه بعدش اودم و بعداز یه گزارش اجمالی از اون روز نیشخند رفت.همینکه اومدم تو برادر بزرگم گفت: ندا میشه باهام بیای برای عمه اینا آش ببریم.آخه تنها نمیتونم ببرم( عمه هام نیومده بودن)وای دلم میخواست گریه کنمگریه آخه همه خواب بودن و من نتونستم حتی یه چرت بزنم.بلاجباررر باهاش رفتم.چون دوتا ظرف آش بود،نمیتونستم جفتش رو تو دستم نگه دارم.یکیش رو گذاشتم کف ماشین بین دوتا پام که با پاهام کنترلش کنم.یکی هم که تو بغلم بود!! ولی یه جا که بردارم داشت دور میزد ظرف پایینیه خم شد و کلی آش ریخت رو کفشم و کف ماشینگریه اصن کلا بد شانسی بهم رو کرده بود.خلاصه برگشتیم خونه و کفشم رو تمیز کردم.

ساعت 7 شده بود که دیدم داره حالم از خستگی بهم میخوره.برای همین رفتم و نیم ساعت خوابیدم.یکم سرحال شدم.اما فردا صبحش دوباره حالم بد شد.بطوریکه اصن نتونستم سرکار کار کنم.بعد از ظهرش یکم استراحت  کردم اما شبش به خاطر یه موضوعی از ساعت ده تا 12 یکریز گریه کردم.حالم افتضاح بود.از گریه هق هق میکردم.صبحش که بیدار شدم وقتی خودمو تو آینه دیدیم شک داشتم که با این قیافه و سر و شکل برم سرکار یا نه که البته رفتم!دختر داییم  که منو دید هی اینجوریبامن حرف نزنمیکرد نیشخند و گفت: این چه سر و شکلیه؟ این چه چشمی ـه؟مریم دوستم که منو دید گفت: چشات شبیه ژاپنیا شده..خلاصه اون روز کلی توضیح دادم بابت چشمای پف کرده ام!!!

اما تا ظهرش یکم بهتر شدم.بخصوص وقتی رفتم خونه و پسر برادرم دوید سمتم و محکم خودشو پرت کرد تو بغلم و فشار داد و گفت: عمه ندا، اینم یه فشالِ عاشقانهبغلنیشخند آخه یاد گرفته چند مدتی ـه  من بغلش میکنم و فشارش میدم و بهش میگم: عاشقتم.اونم بغلم میکنه و فشارم میده، میگه اینم یه فشال عاشقانهقلبماچ دیروزم روز بدی نبود هرچند غروبش حالم بد شد و کلی گریه کردم تا آخر شب.دوباره امروز صبح حالم بهتر شد.خودم حس میکنم بخاطر وجود ارباب رجوعهایی بود که امروز داشتم.آخه از صبح هر ارباب رجوعی که داشتم بیشتر آقایون البته، همشون برام کلی دعا کردن.مژهاز ته دل هاااا..اصن واسه خودمم عجیب بود.آخه همون کارایی رو میکردم که هر روز برای همه ارباب رجوعها انجام میدم.اما امروز یجوری دعام میکردن که دلم میخواست بغلشون کنمابله..دیگه چون اسلام به خطر میوفتاد خودم رو کنترل کردمنیشخندخنده

خلاصه حس خیلی خوبی بود و کلی انرژی مثبت گرفتم.قلب

+آرامش مهمترین و بهترین نعمتی ـه که آدم میتونه داشته باشه.از خدا میخوام هرچی که آرامشتون رو بهم میزنه رو ازتون دور کنه و اونایی که آرامش ندارن خداوند بهشون آرامش هدیه بدهفرشتهقلب

/ 43 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صدف

حلوا [خنثی] شربت شهادت [خنده]

صدف

منم برات یه دنیا آرامش ارزو میکنم [بغل][بغل]

مسعود

دیر یازود .... همه ی ما مسافریم

نیکی

قبووووول باشه[ماچ] انشالله که هیچ وقت دلت نگیره دیگه[قلب] وای از دست این مردممم منم این چند روز روضه میرفتم همه دنبال کیسه فریزر بودم به خدا صابخونه ورشکست شد ازین موضع[نیشخند] به نظر من اینا که هر جا میرم میخوان باید با خودشون ببرن! حالا تو یه نفرو دیدی من فکر از دم همه میخواستن[خنثی] یه پاکت شیر؟؟؟[تعجب] باید به اونایی که چیزی اوردن میگفتین خودتون پخش کنید تا بفهمن کارشون چقدر زشته[خنثی]

سامان

هنگام سرور کائنات است امشب اوقات گرفتن برات است امشب بفرست بر محمد صلوات زیرا که بهار صلوات است امشب فرا رسیدن ماه ربیع الاول برشما و خانواده محترم مبارک [قلب][قلب][گل][قلب]

علی غلامرضاپور

بیشتر اوقات احساس میکنم حق با منه... اما واقعا دیگه حوصله اثباتشو ندارم...

علی غلامرضاپور

مردان دین من میگویند : یاد خدا هر گره یی را باز می کند ! خدایا من بی وفا نشده ام که سراغت را نمی گیرم فقط گره ی سرنوشتمان را دوست دارم ...!

علی غلامرضاپور

آدم ها می آیند و این آمدن باید رخ بدهد تا تو بدانی آمدن را همه بلدند این ماندن است که هنر می خواهد ...

شوکران

سلام . خوبی ندا خانم؟ ببخشید دیر به دیر سرمیزنم. اون پست اشتباهی بود[لبخند][لبخند] چی رو گفتی میخوای بپرسی؟