منِ دیوانه...

من به دیوانگی سالخورده ای مبتلا هستم..

به سادگیِ ساده ای سرشار از صبر

که دستهات را حلقه کنی دور روحم و از داشته هام کم کم بکنی برای خودت..

بی هیچ جبرانی..

خسته ام از دویدن های پی در پی،از بدست آوردنهای به دست نیامده،از سردی جاده تقدیر،

ازبی میلی تدبیر و از...

کمی هم تو مرا بدست بیاور!!

نه گنج بودم،نه زر هستم و نه مرواریدی در دل صدف خواهم شد

من خرده قطره آبی زخمی روی خار گلی سرخ رنگم

به رنگ قرار همیشگیمان!!

آی خدا؟؟

من از فرط خوابهای آشفته دچار شده ام!

دچار هذیان گویهای پراکنده از جنس مستی..

اما تو میدانی که پشت تمام این خماری ها چه شعور فهمیده ای کز کرده..

تورا قسم نه به گل و نه به آسمان

قسم به قطرات آبی که در همسایگی با دلم چشم انتظار فردایند،فردایی از جنس

باران بیاور........

 

ندا...


/ 32 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

چه دخترک قاصدک به دستی [رویا][رویا]

saman

[گل][گل][گل]سلاااااااام واقعا با احساس و بسیار عالی[گل][گل]

آی سا

ندا جمله ی قشنگ گذاشتم یا نوشتم؟؟؟؟ هردوشو می ذارم به حساب تعریف از خودم ندایی[نیشخند]

آی سا

دیوونه کیه؟ عاقل کیه؟ جونور کامل کیه؟ چشمای من آهن زنجیر شدن حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن...

پنی

[افسوس][افسوس][افسوس]آفرین به قلمت عزیزمممم.بوووووس.

کورش

oh my god i get your message is beautifull [تایید][تایید][گل][گل]

کورش

باشه باشه بدستت میارم اساسی [عینک]